ماه من
من در این نزدیکی شاخه ای از گل باغ آرزو کاشته ام
نويسندگان
حرفی نخواهم زد حالا
امشب حرفهایم درد دارد
امشب پشت نقاب چهره ام دنیایی بغض دنیایی حسرت پنهانند
چیزی نخواهم گفت
و تو را با حرفهایم خواب آلود نخواهم کرد...
[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 17:46 ] [ اعظم ]
من از خودم گذشته ام تا که به تو رسیده ام
تو از خودت گذر نکن ولی بشین کنار من
من از عبور رد شدم من از ترانه پر شدم
بی تو گلایه سر شدم شدی تو رهگذار من
تو باده در دست تو مستی مست مست تو
شدی به یک نظر ولی آغاز هر بهار من
پ ن:
شعر من از واژه ی تو لبریز است
و نگاهم از انتظار رویت سرشار
چه قدر بی تو نفس میکشم
بیا و با خودت هوای تازه بیار
پ ن:
ای تعبیر تازه از عشق
با من بمان
با من که ترانه خوان چشم تو ام
[ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391 ] [ 11:35 ] [ اعظم ]
خیلی دیر شده برای پیامهای عاشقانه از تو
دریچه ی قلبم به رویت هرگز باز نخواهد شد
زمانی که خیلی دور است
خیلی دور
میتوانستی با تلنگری با نگاهی با کلامی شاید عاشقم کنی
اما حالا هیچ تلنگری هیچ نگاهی هیچ کلامی از تو عاشقم نخواهد کرد
هرگز ...
پ.ن:
ظرف احساسم به تو خالیست
دوست داشتن جای خود
قلب من از نفرت هم تهیست
هر چه میجویم تو نیستی در قلب من
هیچ کجای حس من جای تو نیست
دوباره پ.ن:
سر راه غرورم ایستاده ای
یه وقتی زیر پاهایت بود
اما حالا
آنقدر مغرور شده ام که نوبت من است
بی صدا برو قبل از آنکه غرورت را له کنم...
[ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 ] [ 12:6 ] [ اعظم ]
برایم مرگ آرزو کن
که روزهای خوب دیگر هرگز باز نمیگردد
به تلخی کامم را زهر کردی
برایم بی گمان آندم مرگ آرزو کردی
برای لحظه ای شعرت نبودم من
برای لحظه ای نخواستی با تو باشم من
برای این عشق مرگ آرزو کردی
همان دم که مرا از خود برون کردی
به فریادی دلم را پر ز خون کردی
همان لحظه که چشمانت را به روی من بستی
... دستانت را زمن دور کردی
همان دم برای من مرگ آرزو کردی
تو باز هم همانی که عاشق میکند من را
که هر لحظه عاشقتر از قبل میکند من را
ولی من دیگر آن من نیست
از آرامش من دیگر اثر نیست
که من مردم همان وقتی که تو
برای لحظه ای کوتاه
برایم مرگ آرزو کردی
[ یکشنبه هفتم خرداد 1391 ] [ 13:15 ] [ اعظم ]
بر هر قاصدکی از راه میرسد نگاه میکنم
شاید همان گلی باشد که پیغام دوستت دارم را
زیر گوشش نجوا کردم و سپردمش دست باد
منتظر پاسخ تو روزهاست به هر قاصدکی از راه میرسد نگاه میکنم
پ ن:بی حوصله از منی
خود را گره داده ای به دنیای بی من
بی حوصله از دنیا که شدی
بیا تا مرهمت باشم
پ ن:
وقتی نیستی نمیدانم چرا همه جا تر است به هر چه نگاه میکنم رنگ باران دارد
[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 14:33 ] [ اعظم ]
میخواهم فریاد زنم نام تو را

مثل یک ابلیس

که ببوسمت

و خرمن گیسوانم را

بر شانه هایت موج دهم

نوک زبانم میماند نامت

مثل همیشه منتظر میمانم

شاید تو فریاد بزنی من را

مثل یک معبود

پ ن: آن سوی همه ی ورق پاره ها میان سطرهای نیمه کاره آنجا که جوهر نشت کرده از آب چشمانم هنوز نام تو میدرخشد...

پ ن: گاهی دل به دریا زن گاهی بی چراغ به راه من بیا مثل یک عاشق

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:13 ] [ اعظم ]
تو را که میبینم دلم گریه میخواهد

فقط برای اینکه آرومم کنی

چه لذتی داره تو بازوهای تو آروم شدن از گریه ای خیالی

 

پ ن:چه قدر نبودم چه قدر رد پای دوستی دیدن بعد نبودنها زیباست

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 14:43 ] [ اعظم ]
خسته نباشی دل من
کوه و جابجا کردی غم رو سیا کردی
عشق و گذاشتی تو دلا ازش دفع بلا کردی
خسته نباشی دل من
شکستی اما بی صدا
حرفتو نگفتی هیچ کجا
کنار عشقت شاه اگر بودی
با یک نگاه شدی گدا
خسته نباشی دل من
امیدت رو کردند نا امید
دفتر حرفات موند سپید
شمع شدی آب شدی چکیدی
نشدی اما پلید
خسته نباشی دل من
خسته ای میدونم
چند قدم مونده تاب بیار
تو میتونی میدونم
باز یه عالم عشق بکار

 

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 15:57 ] [ اعظم ]
خدایا مست باید شد
من زهوشیاری گریزانم
من نمیدانم چرا وقت بیداری دلم میگیرد
یا که با چشمان باز چرا نمیبینم کسی دست تنهایی مرا میگیرد
مست اگر باشم و خواب
یار از پرده برون می آید
باز شکوفا میکند لبهای مرا با خنده ای از سر شوق
یا که در آسمان دلم پرتوی از یک ستاره میشود
خدایا مستیم ده
از بامداد خمارش نمیترسم
آن به این می ارزد که لحظاتی غرق در عشق و شادی باشم
 
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 10:54 ] [ اعظم ]
باور نمیکنم هنوز که گل باورهایم با دستان تو پر پر گشته است

.

.

.

.

گفت:اینجا کجاست؟

گفتم:همان جاییکه که رنگ نگاه را هم میفروشند

گفت:این چه حالیست؟

گفتم:حال بیماری که از بی وفاییها به اغما رفته است

گفت:مردمانش کیستند؟

گفتم:همانهایی که دستانشان از سرمای روزگار تاول زده  و قلبهایشان را تار عنکبوت بسته

گفت:راهی نیست؟

گفتم : تنها چاره تویی تنها درمان منم اگر نگاهمان را ارزان نفروشیم اگر باوفا شویم و از اغما در آییم اگر تاول دستان هم را با گرمای محبت درمان کنیم و اگر عاشق شویم و قلب تار گرفته مان را جلا دهیم

بیا عاشق شویم و شهری را نجات دهیم

پ ن: سلام

پ ن:در این ویرانه های سرد و غبارگرفته چه سخت دنبال آبادانی میگردم

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 7:19 ] [ اعظم ]
گریه نمیکنم

حتی اگر صد بار مردن و زنده شدنهایم را دیگر نبینی و آه کشیدنهایم را نشنوی

گریه نمیکنم

حتی اگر با رقیب رفتنهایت مرا دلگیر کند و خندیدنهایت را که چه ساده از من گذشتی

گریه نمیکنم

حتی اگر دستانم جای انگشتان تو را کم بیاورد و قدمهایم نرمی همقدمی با تو را

گریه نمیکنم

حتی اگر دیگر نگویی دوستت دارم

گریه نمیکنم

دیگر نه چشمه ی اشکم مدتهاست که خشکیده است 

پ ن : برگ پاییزم همسفر با باد میگریزم آخر من از این دشت از این باغ میروم تا ته هستی مینشینم آخر سر راه یار

پ ن:ای دوست زیر قدمت را نگاه کن شاید آنجا برگی پاییزی منتظر قدم یارش باشد

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 7:32 ] [ اعظم ]
چه سکوتی کرده ای بشکن قفل لبانت رادختر امروز دیگر نمیترسد از سدهای زندگی

دختر امروز میداند حیا آنچه نیست که خوانده اند در گوش او بارها

دختر امروز میداند که کیست میداند حرفش ناله ی سرخ گلیست دختر امروز میداند کجا از چه زخمی گشته است

چه سکوتی کرده ام کاش میشکست این قفل سکوت

کاش کمی امروزی میشدم بال و پر میگشودم پر میزدم زخم دل را من کمی مرهم میزدم  کاش همه امروزی میشدند هم برادر هم پدر

چادر مادرم ای کاش رنگ تیره نداشت مادرم ای کاش امروزی میشد و پشت آن چشمان میشی غم نداشت

دختران امروزی چرا باز هم ساکت و خاموش مانده اند باز هم این قفل سکوت بر لب آنها جا خوش کرده است

ای کاش امروزی میشدیم میشدیم گر امروزی میشدند مردان دیروزیه ما

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 12:35 ] [ اعظم ]
مترسک چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت
مترسک کاش آدمها هم از چوب بودند ولی خالی از احساس نبودند
مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنا ندارد

مترسک مینشینی رو دریایی از عشق نگاهت اما رو به آسمان است حواست پیش دلبر و جانت فدای جان یار است

مترسک اگر آفت بیاید بدون ترس با او روبه رویی برای حفظ عشق پاکت تخته هایت در جنگ آسیب میبیند شب و روز ولی قلب قشنگ چوبیه تو هنوز هم عاشق آن چشم و ابروست

مترسک آن کلاغ قار قار گو دوباره دامن یارت را درو کرد نفهمیدی چطور از درد بنالی به جای دلبری که بی وفا بود

مترسک  چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت

مترسک  کاش آدمها هم از چوب بودند  ولی خالی از احساس نبودند

مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنی ندارد

پ ن :عزیران همراهم سفری را شروع کردم به عطف قلم با من می آیید؟

 

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 15:10 ] [ اعظم ]
برای او که نرمی رفتارش درس زندگیست

 

نرو برای رفتن هنوز زود است حرف رفتن را که میزنی بغضی خفه کننده راه گلویم را میگیرد نفسم تنگ میشود و اشکی داغ مهمان چشمانم میشود

بگذار حالا که اینجایی بیشتر تو را ببینم بگذار بوی نفسهایت را در خاطره ام حک کنم بگذار حس بودنت مرا سرشار از زندگی کند

وقتی که آمدی با خودت مهربانی آوردی پیچیده بودی لای زرورق دلت و با یک لبخند به من هدیه کردی وقتی آمدی که دیگر ناامید بودم از همه جا و همه کس اما تو چون معجزه ای رسیدی تا قلبم مالامال از تو شود

نرو حالا نه هنوز چند گامی تا غروب مانده است تو که باشی غروب هم زیباست جای پاهایت روی سنگفرش خیابان هنوز رنگ تازه دارد

حال که میروی بی خداحافظی برو تا در نهانترین جایگاه قلبم امیدی به بازگشتت بماند حالا که میروی بی من یادگار بودنت را با خود نبر همان گرمی دستت را روی انگشتان بیتابم همان نرمی بوسه ات را روی گونه های داغدارم و حرفهایت را که نوشته ام بر سر در دلم

به امید دیدارتو

پ ن:چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو

پ ن:گاه رنگ دنیا عوض میشود حالا تا که هنوز آبیست دستانمان را به هم بدهیم

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 11:42 ] [ اعظم ]
لبه کلاه حصیری اش را بالا داد تا به صورت آفتاب سوخته ی او نگاه کند خودش بود مثل همیشه بی خبر آمده بود و با لبخندی گوشه ی لبانش را بالا داده بود نگاهش شوخ و سرزنده بود و دستانش در اشتیاق دستان او جلو آمده بود

اما لحظه ای به او زل زد و بعد قدمی به عقب برداشت لبه کلاهش را پایین داد و بی تفاوت از کنارش گذشت

رفت و اشکها و غمهایش را با خود به خلوت دنج اتاقش برد دیگر نمیتوانست شاد از بودنش باشد و او ناگهان ناپدید شود و زخمهایش را بیشتر کند

عشقش بوی نا گرفته بود و او با شانه های خسته دیگر تحمل آنهمه رنج را نداشت

یک بار برای همیشه میخواست آزاد و رها شود مثل یک پرنده اسیر بودن را فراموش کند و پروازش را آغاز کند پروازی که مدتها به آن اندیشیده بود بالهایش زخمی بود اما هنوز آخرین نفس را برای آزادی حفظ کرده بود

و حالا ساکی را که مدتها پیش بسته بود بر میداشت نوبت خودش بود که بی خبر برود و نگاه های منتظر را چشم به راه بگذارد

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 15:55 ] [ اعظم ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام ممنونم از حضورسبزتون
من مثل پرواز پرنده وقت هجرت
یا شبیه خواب ابریشم گون مهتاب نیستم
من نه خوبم مثل تو من نه بد مثل هجوم گردباد زندگی
من منم مثل هیچ کس مثل من



دوستان و رهگذران عزیز لطفا اگر خواستید از شعرها و داستانهای من استفاده کنید حتما منبع را ذکر کنید ممنونم
امکانات وب