ماه من
من در این نزدیکی شاخه ای از گل باغ آرزو کاشته ام
نويسندگان
امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين
بود:

ــ شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى
است؟

تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در
برگه امتحانى‌شان بنويسند، به غير از يك دانشجوى تنبل كه تنها 10 ثانيه طول كشيد تا
جواب را بنويسد!

چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجويان را اعلام كرد، آن
دانشجوى تنبل بالاترين نمره كلاس را گرفته بود!!

او در جواب فقط نوشته بود
:

«كدام صندلى؟!»

نتيجه:

مسائل ساده را پيچيده نكنيد!

[ شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 11:8 ] [ اعظم ]
بسم ا... الرحمن الرحیم 

سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید . یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به  ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رحمت و مهربانیت ببخش آن گناهانی راکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی العفو...

بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید.             

[ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 11:52 ] [ اعظم ]
حرفی نخواهم زد حالا
امشب حرفهایم درد دارد
امشب پشت نقاب چهره ام دنیایی بغض دنیایی حسرت پنهانند
چیزی نخواهم گفت
و تو را با حرفهایم خواب آلود نخواهم کرد...
[ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 17:46 ] [ اعظم ]
من از خودم گذشته ام تا که به تو رسیده ام
تو از خودت گذر نکن ولی بشین کنار من
من از عبور رد شدم من از ترانه پر شدم
بی تو گلایه سر شدم شدی تو رهگذار من
تو باده در دست تو مستی مست مست تو
شدی به یک نظر ولی آغاز هر بهار من
پ ن:
شعر من از واژه ی تو لبریز است
و نگاهم از انتظار رویت سرشار
چه قدر بی تو نفس میکشم
بیا و با خودت هوای تازه بیار
پ ن:
ای تعبیر تازه از عشق
با من بمان
با من که ترانه خوان چشم تو ام
[ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 11:35 ] [ اعظم ]
خیلی دیر شده برای پیامهای عاشقانه از تو
دریچه ی قلبم به رویت هرگز باز نخواهد شد
زمانی که خیلی دور است
خیلی دور
میتوانستی با تلنگری با نگاهی با کلامی شاید عاشقم کنی
اما حالا هیچ تلنگری هیچ نگاهی هیچ کلامی از تو عاشقم نخواهد کرد
هرگز ...
پ.ن:
ظرف احساسم به تو خالیست
دوست داشتن جای خود
قلب من از نفرت هم تهیست
هر چه میجویم تو نیستی در قلب من
هیچ کجای حس من جای تو نیست
دوباره پ.ن:
سر راه غرورم ایستاده ای
یه وقتی زیر پاهایت بود
اما حالا
آنقدر مغرور شده ام که نوبت من است
بی صدا برو قبل از آنکه غرورت را له کنم...
[ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 12:6 ] [ اعظم ]
برایم مرگ آرزو کن
که روزهای خوب دیگر هرگز باز نمیگردد
به تلخی کامم را زهر کردی
برایم بی گمان آندم مرگ آرزو کردی
برای لحظه ای شعرت نبودم من
برای لحظه ای نخواستی با تو باشم من
برای این عشق مرگ آرزو کردی
همان دم که مرا از خود برون کردی
به فریادی دلم را پر ز خون کردی
همان لحظه که چشمانت را به روی من بستی
... دستانت را زمن دور کردی
همان دم برای من مرگ آرزو کردی
تو باز هم همانی که عاشق میکند من را
که هر لحظه عاشقتر از قبل میکند من را
ولی من دیگر آن من نیست
از آرامش من دیگر اثر نیست
که من مردم همان وقتی که تو
برای لحظه ای کوتاه
برایم مرگ آرزو کردی
[ یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 13:15 ] [ اعظم ]
بر هر قاصدکی از راه میرسد نگاه میکنم
شاید همان گلی باشد که پیغام دوستت دارم را
زیر گوشش نجوا کردم و سپردمش دست باد
منتظر پاسخ تو روزهاست به هر قاصدکی از راه میرسد نگاه میکنم
پ ن:بی حوصله از منی
خود را گره داده ای به دنیای بی من
بی حوصله از دنیا که شدی
بیا تا مرهمت باشم
پ ن:
وقتی نیستی نمیدانم چرا همه جا تر است به هر چه نگاه میکنم رنگ باران دارد
[ پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 14:33 ] [ اعظم ]
میخواهم فریاد زنم نام تو را

مثل یک ابلیس

که ببوسمت

و خرمن گیسوانم را

بر شانه هایت موج دهم

نوک زبانم میماند نامت

مثل همیشه منتظر میمانم

شاید تو فریاد بزنی من را

مثل یک معبود

پ ن: آن سوی همه ی ورق پاره ها میان سطرهای نیمه کاره آنجا که جوهر نشت کرده از آب چشمانم هنوز نام تو میدرخشد...

پ ن: گاهی دل به دریا زن گاهی بی چراغ به راه من بیا مثل یک عاشق

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 8:13 ] [ اعظم ]
تو را که میبینم دلم گریه میخواهد

فقط برای اینکه آرومم کنی

چه لذتی داره تو بازوهای تو آروم شدن از گریه ای خیالی

 

پ ن:چه قدر نبودم چه قدر رد پای دوستی دیدن بعد نبودنها زیباست

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 14:43 ] [ اعظم ]
خسته نباشی دل من
کوه و جابجا کردی غم رو سیا کردی
عشق و گذاشتی تو دلا ازش دفع بلا کردی
خسته نباشی دل من
شکستی اما بی صدا
حرفتو نگفتی هیچ کجا
کنار عشقت شاه اگر بودی
با یک نگاه شدی گدا
خسته نباشی دل من
امیدت رو کردند نا امید
دفتر حرفات موند سپید
شمع شدی آب شدی چکیدی
نشدی اما پلید
خسته نباشی دل من
خسته ای میدونم
چند قدم مونده تاب بیار
تو میتونی میدونم
باز یه عالم عشق بکار

 

[ چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 15:57 ] [ اعظم ]
خدایا مست باید شد
من زهوشیاری گریزانم
من نمیدانم چرا وقت بیداری دلم میگیرد
یا که با چشمان باز چرا نمیبینم کسی دست تنهایی مرا میگیرد
مست اگر باشم و خواب
یار از پرده برون می آید
باز شکوفا میکند لبهای مرا با خنده ای از سر شوق
یا که در آسمان دلم پرتوی از یک ستاره میشود
خدایا مستیم ده
از بامداد خمارش نمیترسم
آن به این می ارزد که لحظاتی غرق در عشق و شادی باشم
 
[ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 10:54 ] [ اعظم ]
باور نمیکنم هنوز که گل باورهایم با دستان تو پر پر گشته است

.

.

.

.

گفت:اینجا کجاست؟

گفتم:همان جاییکه که رنگ نگاه را هم میفروشند

گفت:این چه حالیست؟

گفتم:حال بیماری که از بی وفاییها به اغما رفته است

گفت:مردمانش کیستند؟

گفتم:همانهایی که دستانشان از سرمای روزگار تاول زده  و قلبهایشان را تار عنکبوت بسته

گفت:راهی نیست؟

گفتم : تنها چاره تویی تنها درمان منم اگر نگاهمان را ارزان نفروشیم اگر باوفا شویم و از اغما در آییم اگر تاول دستان هم را با گرمای محبت درمان کنیم و اگر عاشق شویم و قلب تار گرفته مان را جلا دهیم

بیا عاشق شویم و شهری را نجات دهیم

پ ن: سلام

پ ن:در این ویرانه های سرد و غبارگرفته چه سخت دنبال آبادانی میگردم

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ] [ 7:19 ] [ اعظم ]
گریه نمیکنم

حتی اگر صد بار مردن و زنده شدنهایم را دیگر نبینی و آه کشیدنهایم را نشنوی

گریه نمیکنم

حتی اگر با رقیب رفتنهایت مرا دلگیر کند و خندیدنهایت را که چه ساده از من گذشتی

گریه نمیکنم

حتی اگر دستانم جای انگشتان تو را کم بیاورد و قدمهایم نرمی همقدمی با تو را

گریه نمیکنم

حتی اگر دیگر نگویی دوستت دارم

گریه نمیکنم

دیگر نه چشمه ی اشکم مدتهاست که خشکیده است 

پ ن : برگ پاییزم همسفر با باد میگریزم آخر من از این دشت از این باغ میروم تا ته هستی مینشینم آخر سر راه یار

پ ن:ای دوست زیر قدمت را نگاه کن شاید آنجا برگی پاییزی منتظر قدم یارش باشد

[ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 7:32 ] [ اعظم ]
چه سکوتی کرده ای بشکن قفل لبانت رادختر امروز دیگر نمیترسد از سدهای زندگی

دختر امروز میداند حیا آنچه نیست که خوانده اند در گوش او بارها

دختر امروز میداند که کیست میداند حرفش ناله ی سرخ گلیست دختر امروز میداند کجا از چه زخمی گشته است

چه سکوتی کرده ام کاش میشکست این قفل سکوت

کاش کمی امروزی میشدم بال و پر میگشودم پر میزدم زخم دل را من کمی مرهم میزدم  کاش همه امروزی میشدند هم برادر هم پدر

چادر مادرم ای کاش رنگ تیره نداشت مادرم ای کاش امروزی میشد و پشت آن چشمان میشی غم نداشت

دختران امروزی چرا باز هم ساکت و خاموش مانده اند باز هم این قفل سکوت بر لب آنها جا خوش کرده است

ای کاش امروزی میشدیم میشدیم گر امروزی میشدند مردان دیروزیه ما

[ پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 12:35 ] [ اعظم ]
مترسک چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت
مترسک کاش آدمها هم از چوب بودند ولی خالی از احساس نبودند
مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنا ندارد

مترسک مینشینی رو دریایی از عشق نگاهت اما رو به آسمان است حواست پیش دلبر و جانت فدای جان یار است

مترسک اگر آفت بیاید بدون ترس با او روبه رویی برای حفظ عشق پاکت تخته هایت در جنگ آسیب میبیند شب و روز ولی قلب قشنگ چوبیه تو هنوز هم عاشق آن چشم و ابروست

مترسک آن کلاغ قار قار گو دوباره دامن یارت را درو کرد نفهمیدی چطور از درد بنالی به جای دلبری که بی وفا بود

مترسک  چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت

مترسک  کاش آدمها هم از چوب بودند  ولی خالی از احساس نبودند

مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنی ندارد

پ ن :عزیران همراهم سفری را شروع کردم به عطف قلم با من می آیید؟

 

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 15:10 ] [ اعظم ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام ممنونم از حضورسبزتون
من مثل پرواز پرنده وقت هجرت
یا شبیه خواب ابریشم گون مهتاب نیستم
من نه خوبم مثل تو من نه بد مثل هجوم گردباد زندگی
من منم مثل هیچ کس مثل من



دوستان و رهگذران عزیز لطفا اگر خواستید از شعرها و داستانهای من استفاده کنید حتما منبع را ذکر کنید ممنونم
امکانات وب